#شهربازی_پارت_95

_ خوبه... بعضی وقتا باید به بعضی چیزا عادت کرد.... زندگی همینه ،عادت کردن.

به سمت پنجره رفت و آن را باز کرد هوا سرد بود اما او بی توجه روبروی پنجره ی باز ایستاده بود.

عمیقا در فکر فرو رفته بود و من هم رویش را نداشتم تا به او بگویم که هوا سرد است. درنتیجه بی حرف پالتویی که روی مانتوام پوشیده بودم و آن را در آورده بودم را دوباره بی سرو صدا پوشیدم و مشغول حل معادلاتم شدم.

_ برای تارا وقت دکتر روانپزشک گرفتم .اما هرکاریش می کنم نمیاد بریم .کاملا از رفتاراش معلومه که افسرده شده اما قبول نمیکنه . میترسم یه وقت بلایی سر خودش بیاره.

....

_ بابا قبل از مرگش ، مامان و تارا رو به من سپرد اما من هیچ کاری نتونستم بکنم.

خدای من نمی دانستم که او پدرش رااز دست داده .

حالا دلیل این علاقه اش را به تارا می فهمم.

خیلی دلم می خواست کاری برای طاها کنم .

اصلا دلم نمی خواست اورا ناراحت ببینم.

او در این مدت به گونه ای حامی و ناجی من بود و من اصلا دلم نمی خواست اورا غمگین ببینم.

_ دلم می خواد اون نامردو خفه کنم ، تا الانم اگه کاریش نکردم فقط به خاطر اصرارای تارا بوده ،خواهر احمق من هنوزم نگران اون نامرده ،اما من خوب میدونم چه جوری حالشو بگیرم.

کاش یک روز همینطور که از خواهرش می گوید برایم از اتفاقی که افتاده هم می گفت .

romangram.com | @romangram_com