#شهربازی_پارت_92
_ میدونی گاهی وقتا فکر میکنم بعضیا اصلا لیاقت شانس آوردن تو زندگیشونو ندارن
منظورش را متوجه نمی شدم
_ آخه دختر جون ریاضی هم شد رشته والا کم کم دارم شک می کنم که تو رتبت یک رقمی شده باشه .
واقعا دلم می خواست روزی بتوانم حال این دختر را بگیرم.
می خواست بگوید که من شانسی توانسته بودم در دانشگاه قبول شوم .
او فقط دوست داشت مرا خورد کند.
گاهی دلم می خواهد به او بگویم زندگی من همچین آش دهان سوزی هم نیست که تو انقدر به آن حسودی می کنی.
اما حیف که من زبانم در برابر این دختر و دیگران بسته است.
سکوت تنها جواب من بود .
قبل از اینکه دوباره چیزی بگوید و حال خوبی که داشتم را بیشتر از این بگیرد طاها با اخمی در چهره که البته مهسا را هدف گرفته بود وارد اتاق شد . که باعث شد من فکر کنم شاید حرف های مهسا را شنیده است.
ورودش به اتاق موجی از آرامش را برایم به همراه آورد و من فکر کردم از کی حضور طاها برایم استرس زا نیست؟
مهسا با دیدن طاها کاملا دست و پای خود را گم کرد چیزی که به شدت برایم عجیب بود.
romangram.com | @romangram_com