#شهربازی_پارت_91
طاها دیگر خیلی هم مسئله ی حل نشدنی نبود. درواقع بود، هنوز هم برایم عجیب بود اما گاهی دوست داشتم این مسئله ی چند مجهولی را حل کنم.
از اول هفته انتظار امروز را می کشیدم .
بی صبرانه منتظر بودم تا کلاسم تمام شود و به شرکت بروم ودر کنار بچه ها باشم.
بعد از اتمام کلاسم به سرعت از دانشگاه خارج شدم و به سمت ایستگاه اتوب*و*س رفتم.
زود رسیده بودم، البته کلاسم در دانشگاه زود تمام شده بود. و من بدون فوت وقت خودم را به شرکت رسانده بودم.
در انتظار امیرعلی و فرشته خودم را با حل کردن یک سری معادلات مشغول کرده بودم که
در بدون در زدن باز شد اما اینبار به جای طاها مهسا وارد اتاق شد.
متعجب بلند شدم و سلام کردم.
با آن نگاه از بالایش که انگار به خدمتکارش نگاه می کند من را برانداز کرد و سلامی زیر لب گفت.
من نمیفهمم او که انقدر از من بدش می آید برای چه به دیدن من آمده . هرچند مطمئنم برای دیدن آرش آمده است وگفته حالی هم از من بگیرد.
_ تازه فهمیدم تو هم یه مدت اینجایی ، جمعه که با آرش رفته بودیم کوه گفت. البته فکرنکنی اونقدر مهمی که بخوایم راجب تو صحبت کنیما ،یه دفعه بحثش پیش اومد.
حرفی برای گفتن نداشتم کلا مهسا با حرف هایش عقده گشایی می کرد و من ترجیح می دادم که در برابرش فقط سکوت کنم.
به سمت میزی که پشتش نشسته بودم آمد و نگاهی به دفترچه ای که در آن مشغول حل معادلاتم بودم انداخت و پوزخندی زد
romangram.com | @romangram_com