#شهربازی_پارت_90
امروز هم جمعه بود و من تنها در خانه .
آرمین به خانه ی پدر سارا رفته بود و احتمالا تا شب هم نمی آمد ، البته هنگام رفتن از من خواسته بود که با او همراه شوم و در خانه تنها نمانم حتی سارا هم زنگ زده بود و از من دعوت کرده بود اما من درس و امتحان را بهانه کرده بودم و دعوتش را رد کرده بودم .
آرش هم که هیچگاه جمعه ها و کوه رفتن با دوستانش را حتی در اوج مشغله ی کاری ترک نمیکرد و احتمالا تا شب هم به خانه نمی آمد.
باید فکری برای نهار و شامم می کردم.
آشپزی کردن را دوست داشتم .
گاهی وقتی در خانه تنها بودم برای خودم از روی کتاب آشپزی غذا درست می کردم ، گاهی خوشمزه می شد و البته آن اوایل گاهی هم غیرقابل خوردن.
اما همین تمرین های هراز گاهی باعث شده بود که خیلی از غذاها را یاد بگیرم .
تا شب کمی درس خواندم و کمی هم به اتاقم سرو سامان دادم .
دایی محسن هم تماس گرفته بود و خواسته بود این مدت را به خانه ی آنها بروم که باز هم من درس و دانشگاه را بهانه کرده بودم و درخواستش را رد کرده بودم.
این تنها ماندن ها برای من عادی شده بود مامان و بابا زیاد به سفرهای دونفری می رفتند البته آن وقت ها حضور آرش و آرمین در خانه انقدرها هم کمرنگ نبود اما خب بود ونبود آنها خیلی در حال و روز من تاثیری نداشت. آن دو دائما با هم بودند و گاهی دوستانشان را هم دعوت می کردند و من در اتاقم تنها بودم.
سعی کردم افکارم را پس بزنم و بخوابم.
این روزها علاوه بر افکار همیشگی ام ، فکر دیگری داشتم که زیادی ذهن مرا به خودش مشغول می کرد ، فکری که گاهی مرا مضطرب می کرد و گاهی با به یاد آوردنش حس شیرین حمایت شدن در وجودم جاری میشد.
romangram.com | @romangram_com