#شهربازی_پارت_89
خیلی دلم می خواهد بدانم که اصلا مخالفتم تاثیری بر تصمیم آنها می گذارد .
بی خیال این افکار می شوم و سعی می کنم بیش از این مانع آرامش آنها نباشم.
مدتی بود که حال روحی مامان مساعد نبود و دعواهایشان هم بیشتر شده بود.
و از آنجا که بابا عاشق مامان بوده و هست و هر کاری برایش می کند ،مطمئنا این سفر را هم برای خوب شدن حال مامان ترتیب داده ، درنتیجه من حق هیچگونه مخالفتی ندارم.
گاهی فکر می کنم جایگاه من در زندگی پدر و مادرم کجاست.
گاهی از رفتارهای خانوادم که شاید ناخواسته هم باشد بد جور حس مزاحم بودن به من القا میشود.
خدارو شکر من از تنها چیزی که نمی ترسم تنهاییست.
تنها دوست من ، یار بی منت من ، تنهاییست.
**
دیشب مامان و بابا رفته بودند.
من مانده بودم و یک خانه ی بزرگ و تنهایی.
بابا به شهلا خانم مرخصی داده بود . البته فکر بدی هم نبود چون ما هیچ کدام تا عصر خانه نبودیم و فقط برای شام در خانه حاضر میشدیم که حضور آرمین و آرش خیلی هم حتمی نبودو اکثرا فقط برای خواب به خانه می آمدند. و حتما از نظر بابا حضور شهلا خانم برای یک نفر در خانه ضروری نبوده.
اما آن ته دلم احساس ناراحتی می کردم انگار نه انگار که من هم در این خانه آدمم ،این رفتار ها باعث میشد دائما یک جمله در سرم تکرار شود که حضور من بی اهمیت است.
romangram.com | @romangram_com