#شهربازی_پارت_88


_ نه

_ اگر بخوای میتونی این مدت بری خونه ی دایی محسن یا عمه حوری

_ نه همینجا راحت ترم.

همین مانده بود که مجبور باشم هر روز مهسا را ببینم . و او با آن اخلاقش درسته مرا قورت بدهد.

مامان سرش را بالا آورد و نگاهم کرد غم در نگاهش بیداد می کرد.

بالحن غمگینی گفت؟

_ چیزی می خوای از اونجا برات بیارم؟

مادرم مادرانگی اش را برایم فقط در لباس خریدن خوب انجام داده بود .البته از این بابت بی نهایت ممنون و راضی بودم چون من علاقه ای به خرید کردن نداشتم و فقط گاهی که چیزی را واقعا نیاز داشتم با مامان به مغازه ای میرفتم و می خریدم ، البته خیلی کم پیش می آمد چون مامان همیشه برای من زیاد لباس می خرید . به نظرم اینگونه دل خودش را آرام و راضی می کرد.

_ ( سعی کردم لبخند بزنم ) نه ممنون ..... با اجازه من میرم درس بخونم .

_ برو باباجون

همه ی تصمیماتشان را گرفته اند ،حتی بلیط هم خریده اند بعد از من سوال می پرسند .

خب من در این وضعیت چه جوابی غیر از این می توانم به آنها بدهم.


romangram.com | @romangram_com