#شهربازی_پارت_87
آرمین و سارا تصمیم گرفته بودند که اول تیرماه جشن عروسی خود را به راه بیندازند.
نقشه ی خانه ای که قرار بود در آن ساکن شوند را خود آرمین کشیده بود و مشغول ساخت آن بودند ،البته فقط کار قسمت های داخلی ساختمان مانده بود و تقریبا در مراحل پایانی کار بودند. سارا هم بی صبرانه منتظر بود تا این ریزه کاری ها تمام شود و او بتواند خانه اش را بچیند و آماده کند.
تمام این اطلاعات را سارا به من میداد او هر از گاهی به من زنگ می زد و با من صحبت می کرد.
از وقتی که شنیده بودم آرمین راجب دعواهای مامان و بابا برای سارا درد ودل می کند ، از بودن در کنار سارا هم معذب می شدم . اما خود سارا آنقدر خوب و مهربان بود که همیشه حال مرا خوب می کرد.
_ آرام
با شنیدن صدای بابا از اتاق بیرون رفتم.
پایین پله ها در انتطارم ایستاده بود.
_ بله
_ بیا پایین می خوام چیزی بهت بگم.
به سمت گوشه ای از سالن که مامان هم آنجا نشسته بود راه افتاد،من هم پشت سرش رفتم. کنار مامان نشست، من هم روبرویشان نشستم مامان به من لبخندی زد و سرش را زیر انداخت.
_ درس و دانشگاه خوبه ؟ مشکلی که نداری ؟
_ نه همه چیز خوبه
_ خیلی خب ،ببین آرام جان ، من و مامان برای فردا شب بلیط داریم، حدود دو هفته ای میریم کیش، البته من یه قرار کاری هم اونجا دارم اما خب با مامانت با هم می ریم و یه مدتی اونجا استراحت می کنیم.آرش و آرمین هم که خودت می بینی سرشون خیلی شلوغه و فقط واسه خواب میان خونه درنتیجه تو اکثرا تنها هستی ، مشکلی که نداری؟
romangram.com | @romangram_com