#شهربازی_پارت_86


گفتم این طاها عوض نمیشود.

برگشتم خواستم مخالفت کنم که ابروهایش را بالا برد و انگشت اشاره اش را به سمتم گرفت.

همین حرکتش بدون هیچ حرفی باعث شد دهانم بسته شود .

تمام طول راه هیچ حرفی نزد .

فقط موقعی که می خواستم پیاده شوم گفت:

_ آرام ، بعضی چیزا توی زندگی بعضی آدما هست که شاید عادی نباشه اما برای اون فرد غیر قابل تغییره ، باید با این چیزا کنار اومد ، هرچند که خیلی سخت باشه.

نگاهش کردم .

نگاهم می کرد.

طاها خیلی خوب بود.

اوایل دی ماه بود و چیزی تا پایان ترم نمانده بود.

خیلی خوشحال بودم که توانسته بودم تا اینجا بدون مشکل پیش بیایم و به احتمال 100 درصد مدرک لیسانسم را 3 ساله بگیرم.

بعضی اساتید حتی مرا به تحصیل در خارج از کشور ترقیب می کردند که با توجه به اعتماد به نفس فوق العاده ای که من داشتم .هیچگاه به آن فکر هم نمی کردم.


romangram.com | @romangram_com