#شهربازی_پارت_85

بعد از نیم ساعت خانواده ی آقای محمدی رفتند.

امیر علی هم که زودتر از آنها رفته بود.

به سرعت مشغول جمع کردن وسایلم بودم تا قبل از اینکه طاها مثل همیشه سر برسد از شرکت خارج شوم.

همین که از در اتاق خارج شدم طاها را دست به سینه و تکیه زده به در اتاقش دیدم که با لبخند مرموزی مرا نگاه می کرد.

حاضر بودم شرط ببندم که طاها زندگیش را ول کرده و زاغ سیای مرا چوب میزند که همیشه سربزنگاه مچ من را می گیرد.

آنقدر هول شده بودم که اشتباها به او سلام کردم.

او که حالا لبخندش کاملا واضح شده بود به سمتم آمد و با لحن خندانی گفت:

_سلام از ماست خانوم ،حال شما؟

نامرد مرا مسخره می کرد.

_ ببخشید منظورم خداحافظ بود.

_ باشه ،خداحافظ

باورم نمی شد که نخواسته بود من را برساند خوشحال سربرگرداندم و به سمت در خروجی رفتم اما همین که خواستم پایم را از در بیرون بگذارم صدایش با آن لحن شیطنت بارش مرا در جایم ثابت کرد.

_ کنار ماشین منتظر باش تا بیام.

romangram.com | @romangram_com