#شهربازی_پارت_83
خانم محمدی بسیار مجهز آمده بود ، به کمک آقای محمدی مشغول تقسیم کردن کیک و چای بودند. فرشته و امیر علی هم با ستاره مشغول بودند. طاها و فرهاد پسر آقای محمدی با هم صحبت می کردند.
در گوشه ای از اتاق ایستاده بودم و به آنها نگاه می کردم .
فرشته بی نهایت خوشحال بود و دائم از خانواده اش تشکر می کرد.
مادرش هم مرتب قربان صدقه اش می رفت و او را خانوم مهندس خطاب می کرد.
چیزی مثل حسرت تمام وجودم را پر کرده بود .
بغضی ناخواسته اما قدیمی راه گلویم را بسته بود و من سعی داشتم با کیک و چای آن را پایین بفرستم.
تمام تلاشم را برای نریختن اشکهایم جمع کرده بودم.
از خودم بدم می آمد که به این دختر مهربان حسودی ام شده بود.
سعی داشتم عادی باشم و خودم را شاد نشان دهم .
دلم می خواست بهانه ای پیدا می کردم و به خانه می رفتم دلم برای غار تنهایی ام تنگ شده بود.
خدا رو شکر که امیر علی جمع را حسابی به خودش مشغول کرده بود و کسی حواسش به من نبود.
_ خوبی؟
با صدای طاها به خودم آمدم.
romangram.com | @romangram_com