#شهربازی_پارت_82
به هر دونفرشان بسیار امید داشتم.
پنجشنبه بود و ساعت نزدیک 5، اما بچه ها هیچ کدام خیال رفتن نداشتند ،حسابی در گیر یک معادله بودند و سعی داشتند زودتر از دیگری به نتیجه برسند و با هم بر سر بستنی شرط بسته بودند .
من هم همانطور که کارهای دانشگاهم را انجام می دادم منتظر بودم تا ببینم نتیجه ی این رقابت چه می شود.
در حین حل کردن گاهی برای هم کری می خواندند ،انگار که این رقابت برایشان بسیار حیاتی بود.
هنوز درگیر بودند که ناگهان در اتاق باز شد و دختر کوچولویی در حالی که کیکی در دست داشت وارد اتاق شد و پشت سرش هم یک خانم و پسر جوانی که نمی شناختم ، آقای محمدی و آرش و طاها وارد شدند. روی کیک شمع هایی روشن به شکل عدد18 قرار داشت.
ما سه نفر شکه شده به این صحنه نگاه می کردیم اما فرشته زودتر از بهت درآمد و جلو رفت و در حالی که بسیار هیجان زده بود روبروی دختر کوچولو روی دو زانو نشست.
دختر کوچولو که مسلما ستاره، همان خواهر شیطان فرشته بود با زبانی کودکانه شروع به خواندن شعر تولد کرد و بقیه به آرامی دست می زدند بعد از اتمام شعر فرشته شمع ها را فوت کرد و ستاره را ب*و*سید و بلند شد و از همه تشکر کرد.
مثل این که خانواده ی فرشته برای سوپرایز کردنش این برنامه را چیده بودند و به شرکت آمده بودند و از آرش و طاها هم اجازه گرفته بودند تا فرشته را در شرکت غافلگیر کنند.
از آنجا که به غیر از خانواده ی فرشته کسی از قبل جریان تولد را نمی دانست آرش و طاها هر دو تبریک گفتند و به فرشته وعده دادند که هدیه اش محفوظ است.
امیرعلی هم خیلی جدی در برابر همه به فرشته گفت که به عنوان هدیه او را برنده ی رقابتی که داشتند اعلام می کند و خودش بستنی می خرد.
من هم به او تبریک گفتم و پیش خودم فکر کردم که چه هدیه ای باید برای او بخرم.
آرش طبق معمول این مدت قرار مهمی داشت و از همه خداحافظی کرد و زود رفت.
romangram.com | @romangram_com