#شهربازی_پارت_81

_ اگه بازم کسی مزاحمت شد به من زنگ بزن خودم میام دنبالت ، باشه

هرگز این کار را نمی کردم .

اما برای اینکه طاها دست از سرم بردارد سرم را به تایید تکان دادم

خواستم در را باز کنم که با خنده گفت.

_ دروغ خوب نیستا

این طاها انگار در ذهن من زندگی می کرد.

خجالت کشیدم اما دیگر برنگشتم و به سرعت از اتاقش خارج شدم.

همه چیز یک روال عادی را طی می کرد. تمام وقتم را در دانشگاه و یا در شرکت بودم.

از این که وقتم این چنین پر بود بسیار احساس رضایت می کردم.

هرچه به زمان کنکور بچه ها نزدیکتر میشدیم کلاس هایمان هم فشرده تر میشد.

همین که فرصت نمی کردم خیلی فکر و خیال کنم برایم از هر چیزی با ارزش تر بود.

فرشته خیلی سخت تلاش می کرد و من مطمئن بودم که او رتبه ی خوبی خواهد آورد.

امیر علی اما هنوز هم شیطنت هایش سرجایش بود .اما او هم تلاشش را می کرد.

romangram.com | @romangram_com