#شهربازی_پارت_331
سرم را به تایید تکان دادم. مسعود خان لبخندی آرامش بخش زد و بعد شروع به توضیح دادن کرد.
_ راستی داشت یادم میرفت ،داشبورد رو باز کن
باز کردم و منتظر نگاهش کردم.
_ اون نقشه رو بردار.
برداشتم و داشبورد را بستم.
_ این نقشه رو دیروز برات خریدم ، البته خودم داشتم اما قدیمی شده بود و بعضی از تغییرات توش نبود. همه ی خیابون ها و محله ها و حتی اسم مغازه ها هم هست. روی گوشیت هم چند تا برنامه نصب میکنم که مسیر یابو نقشه و از این چیزاست... حالا فکر می کنی با وجود این همه امکانات و این که تو خیلی خوب انگلیسی صحبت میکنی، اصلا امکان داره که تو گم بشی؟
راست می گفت چقدر همه چیز ساده می شد اگر فقط وقتی می ترسیدی کسی بود که تورا کمک کند و به تو دلداری دهد . اگر کمی به تو توجه شود . اگر کمی فقط کمی دیده شوی . مهم باشی. ارزش داشته باشی و ناخواسته نباشی که نهایت لطفشان سیر کردن شکمت باشد و بازیچه نباشی که احساست را به تارج ببرند و ککشان هم نگزد.
لبخند زدم به این همه مرد بودن این مرد.
مردهایی که من دیده و شناخته بودم که فقط نامش را یدک می کشیدند و بس.
_ خب اینم از این . تا این جا رو که یاد گرفتی آره؟
_ بله ، فکر کنم
_ تو دختر باهوشی هستی مگه میشه که یاد نگرفته باشی.
_ ممنون
romangram.com | @romangram_com