#شهربازی_پارت_332
_ خیلی خوب پیاده شو
با تعجب نگاهش کردم.
_ پیاده شو دیگه
_ چرا
_ خب من یه کاری دارم که باید انجامش بدم و تو باید برگردی خونه . و مسیر من دقیقا برخلاف مسیر خونست.
با این که مسیر را یاد گرفته بودم اما طبق معمول استرس به جانم افتاد. مرده شور این اعتماد به نفس بی خود مرا ببرند که هیچگاه ندارمش.
با خجالت گفتم:
_ خب من همراتون میام تو ماشین میشینم.
_ نمیشه. تو که مسیر و بلدی. پس خودت برمیگردی خونه . زود باش.
به اجبار و با استرس پیاده شدم و مسعود خان بدون هیچ حرفی راه افتاد و رفت.
باید ترس را کنار می گذاشتم.
زیر لب و پشت سر هم تکرار می کردم، من میتوانم . من بلدم. اصلا سخت نیست.
romangram.com | @romangram_com