#شهربازی_پارت_330


_ نه

تا خانه سکوت بود و سکوت. دلم می خواست برای مسعود خان حرف بزنم. از همه چیز مثل آن شب. اما میترسیدم او را خسته کنم. پس زبان به کام گرفتم و در دلم برای خودم درد و دل کردم.

**

دو روز از گم شدنم گذشته بود که مسعود خان لباس پوشیده و آماده به سراغم آمد و گفت سریع حاضر شوم که قرار است با هم بیرون برویم.

به سرعت در حالی که نمی دانستم قرار است به کجا برویم حاضر شدم و از خانه خارج شدم.

در ماشین به انتظارم نشسته بود. سوار شدم و راه افتاد.

_ ببین آرام جان برای من مسئله ای نیست که تو رو هرجا خواستی ببرم و بیارم . آخه تو اصلا از خونه بیرون نمیری که بگم وقت من گرفته میشه .اما برای خودت بهتره که یاد بگیری و مهم تر از اون اینه که این ترست و از بین ببری.

استرس گرفتم.

_ ببین ترس نداره که . اصلا مگه تو قول ندادی که به خودت کمک می کنی . پس باید این قدم رو برداری. دو سه روز اول برات سخته بعد برات آسون میشه و به خودت میخندی که میترسیدی تنها بیرون بری.

_ اصلا کار سختی نیست . من همه جارو خودم بهت یاد میدم . کافیه به خودت اعتماد داشته باشی که میتونی. اون وقت همه چیز حل میشه ، باید با ترسهات مواجه بشی آرام جان وگرنه نمی تونی از این پیله ای که دورت بافتی رها بشی. باشه؟

راست می گفت. باید این ترس مسخره را کنار می گذاشتم.

در ایران و در کنار خانواده و آشنایانم، تنها بودم و کمکی نداشتم. اما حالا که در این غربت غریبه ای پیدا شده و می خواهد کمکم کند ، باید قدر این موقعیت را بدانم.


romangram.com | @romangram_com