#شهربازی_پارت_328
در دلم فحشی نثار افکارم کردم که مرا اینچنین اسیر و غرق در خود کرده بودند.
یاد آن روز افتادم و آن پارک وحشت و آن نامرد که مرا رها کرد و رفت.
گریه ام گرفته بود نمی دانستم چه کنم.
موبایلم را در آوردم و با خجالت شماره ی مسعود خان را گرفتم.
خیلی زود جواب داد.
_ آلو آرام جان کجایی ، خونه نیستی؟
_ مسعود خان ....... گم شدم
صدایم میلرزید
_چی ؟ آرام کجایی؟
_نمیدونم..... ( بغضم شکست ) ببخشید
_ چیزی نیست ... آروم باش. چند تا نفس عمیق بکش، این جا کشور امنیه اصلا نگران نباش هیچ اتفاقی نمیوفته ،تو فقط به خودت مسلط باش، باشه؟
_باشه
romangram.com | @romangram_com