#شهربازی_پارت_327

_ پس دیگه نه نیار ، مواظب خودت باش عزیزم ، فعلا خداحافظ.

بدون اینکه اجازه دهد حرفی بزنم گوشی را قطع کرد.

از این بیشتر شناختن ها متنفر بودم.

اصلا از علاقه مند شدن به کسی، از عشق و عاشقی، از همه ی حس های دنیا متنفر بودم.

بی فکر لباسم را عوض کردم و از خانه خارج شدم .در عالم دیگری سیر می کردم و اصلا حواسم به این مسئله نبود که من جایی را بلد نیستم. نمی دانم به کجا اما شروع به راه رفتن کردم .

اولین قطره ی اشکم چکید .

" ببین آرام من از تو خوشم میاد، دلم می خواد بیشتر همدیگرو بشناسیم."

سریع اشکم را پاک کردم.

در این دنیا نبودم. در گذشته ها سیر می کردم و جگرم آتش میگرفت.

در دلم فریاد زدم : ازت متنفرم نامرد

نمیدانم چقدر راه رفته بودم و در دنیای سیاهم قدم زده بودم که به خودم آمدم و متوجه شدم، نمی دانم کجا هستم و نزدیک بود از ترس قالب تهی کنم.

استرس گرفته بودم. هرچه تابلو ها را خواندم هم نفهمیدم کجا هستم .

ساعتم را نگاه کردم 4 بود و سه ساعت از خروجم از خانه گذشته بود و من هیچ نفهمیده بودم.

romangram.com | @romangram_com