#شهربازی_پارت_324


_ باشه

_ فعلا کاری نداری؟

_ نه خداحافط

_ خداحافظ عزیزم.

انگار نمیشد یک روز را بدون فکر و خیال و غم و غصه بگذرانم.

کل حسم برای زبان خواندن از بین رفته بود.

به اتاق رفتم روی تخت افتادم ، دلم می خواست چند ساعتی بخوابم و از این دنیای مزخرف دورشوم.

**

از روزی که قرار شد روی زبانم کارکنم، به دستور مسعود خان نیما در خانه با من انگلیسی صحبت می کرد. و اگر من متوجه نمیشدم به کمک پانتومیم و نمایش و خلاصه این کارها باید منظورش را به من می فهماند و فارسی صحبت کردن بین ما کلا ممنوع بود.

نیما فوق العاده بامزه بود و من واقعا زمان هایی که در کنار او بودم احساس خیلی خوبی داشتم.

بعد از مدتها در کنار او و هانا گاهی می خندیدم. و فکرهایم را برای دقایقی هرچند کوتاه از یاد می بردم.

دوماه تا شروع ترم جدید و ورود من به دانشگاه مانده بود و طبق گفته ی مسعود خان زبانم خیلی پیشرفت کرده بود.


romangram.com | @romangram_com