#شهربازی_پارت_323
_ فردای روزی که رفتی پدر جون به خانوادشون گفتن که تو برای ادامه ی تحصیل رفتی استرالیا
از اون روز میلاد مدام میرفته سراغ آرمین و از تو می پرسیده . تا اینکه دیشب گفت که میخواسته بیاد خواستگاری. خیلی دلخور بود بابت این بی خبر رفتنت.
نمیدانستم چه باید بگویم. شاید اگر طاهایی نبود و این اتفاق ها هم نیفتاده بود من به میلاد فکر می کردم، هرچند که به خاطر مهسا و عمه این احتمال خیلی کم بود، اما حالا اصلا دلم نمی خواست حتی حرفش پیش بیاید.
_ الو ، آرام جان هستی؟
_ بله
_ میلاد از حست به طاها خبر داشت؟
_ نه
_ به خاطر طاها جوابت منفی بود؟
دلم نمی خواست راجب آنها حرف بزنم مخصوصا در باره ی "او"
خیلی بی ربط گفتم
_ باید به درسم برسم. و زبانم و قوی کنم.
سارا متوجه عدم علاقه ام به صحبت مان شد و گفت:
_ آره حتما ، آرام جان به هیچ چیز فکر نکن خب، فقط به درست برس و اونجا تفریح کن باشه؟
romangram.com | @romangram_com