#شهربازی_پارت_325

اما هنوز برای بیرون رفتن از خانه مشکل داشتم و فقط مسیر خانه تا دانشگاه که نزدیک بود را یاد گرفته بودم.

مسعود خان حالا که خیالش از بابت زبانم کمی راحت شده بود روی این مسئله خیلی پافشاری می کرد.

ظهر بود و من در خانه تنها بودم مسعود خان که دانشگاه بود و نیما هم مدرسه. مگی هم هانا را بیرون برده بود.

طبق معمول این مدت مشغول زبان خواندن بودم که تلفن زنگ زد.

تماس از ایران بود اما شماره آشنا نبود.

با تردید جواب دادم.

_الو

_ خیلی بی معرفتی آرام

شوکه شدم ،میلاد بود ، خدایا او دیگر از جانم چه می خواست. هرچند دلم نمی خواست ناراحتش کنم. اما این اتفاقات دست من نبود و باعث شده بود من از همه ببرم.

_ جواب نمیدی؟

_ ببخشید

_ چی رو ببخشم ؟ این که بی خبر رفتی ،یا اینکه به احساسم اهمیت ندادی؟

_ خب یه دفعه ای شد ... من ... نمی خواستم ناراحتتون کنم

romangram.com | @romangram_com