#شهربازی_پارت_321

این کار برایم بی نهایت سخت بود ، من از این کار می ترسیدم.

_ یه سری کتاب هایی هم که به دردت میخوره خودم برات آماده می کنم. باید حسابی تلاش کنی آرام جان . هیچ چیز با ارزشی بدون سختی و تلاش کردن بدست نمیاد. ولی مطمئن باش که تو می تونی . ( اشاره ای به خودش و هانا و نیما کرد) ما هم هستیم خیالت راحت.

_ نمی دونم چه جوری باید ازتون تشکر کنم و زحمتاتون رو جبران کنم.

_ فقط با خوب شدنت ، با از این حال و هوا در اومدنت . باشه آرام جان؟

سرم را به تایید تکان دادم. راه سختی بود و من از این که نتوانم خودم را از این چاه تاریکی که در آن اسیر شده بودم نجات دهم می ترسیدم.

شب بود و بعد از شامی که در کنارمسعود خان و بچه ها خورده بودم به سوئیتم آمده بودم و می خواستم اگر این افکار پراکنده بگذارند ، بخوابم تا بتوانم از فردا صبح زود بیدارشوم و به زبان خواندن مشغول شوم.

از آنجا که من برای تمام وعده های غذایی پایین می رفتم از مسعود خان خواستم تا اجازه دهد شام ها را من آماده کنم تا حداقل کمی به او کمک کرده باشم. نهار را مگی درست می کرد اما برای شام مسعود خان خودش باید دست به کار می شد . مسعود خان هم برای اینکه من راحت باشم قبول کرد و من از این بابت حس خوبی داشتم.

**

با صدای زنگ تلفن کتابی که مسعود خان برای مکالمات انگلیسی در اختیارم گذاشته بود را کنار گذاشتم و با دیدن شماره ی سارا گوشی را برداشتم.

_ سلام

_ سلام آرام جون خوبی؟

_ ممنون

_ چه خبرا خوش می گذره؟

romangram.com | @romangram_com