#شهربازی_پارت_320
حالا حس می کردم ،با محبت کردن به هانایی که خودش هم بی نهایت برایم عزیز بود انگار گره از عقده های تلنبار شده ی روح آرام کوچک می گشودم و کمی فقط کمی حس بهتری پیدا می کردم.
همانطور که او را در آ*غ*و*ش داشتم بلند شدم و ایستادم.
مسعود خان گفت: بیاین کمک دخترا تا میزو بچینیم که بعدش کلی کار داریم.
خودش اولین نفر راه افتاد و من و هانا هم به دنبالش راهی شدیم.
میز را با کمک هم چیدیم و بعد از آمدن نیما در کنار هم نهار خوردیم .
بعد از آن هم کنار هم در حال گرد خانه نشستیم.
_ آرام باید یه برنامه ی درست و حسابی بریزیم، تا 4ماه دیگه کلاسای دانشگاهت شروع میشه و باید تا اون موقع روی زبانت کارکنیم.
چقدر ازاین مرد ممنون و سپاسگزار بودم .
کمی به انگلیسی سوال و جوابم کرد و تا بفهمد در چه سطحی هستم.
_ خب نمی خوام الکی بهت روحیه بدم. زبانت در حد متوسطه و خیلی باید روش کار بشه ، اما من و نیما کمکت می کنیم .اصلا نگران نباش.
_ خیلی ممنونم.
_ از فردا هم باید شروع کنی به بیرون رفتن از خونه ، باید خیلی زود همه جارو یاد بگیری.
romangram.com | @romangram_com