#شهربازی_پارت_319
اگر می دانستم صحبت کردن با مسعود خان انقدر به من کمک می کند شاید زودتر از اینها برایش صحبت می کردم. هرچند که حرف های دیشبم به گونه ای غیر ارادی بود و در واقع از سر فشاری که تحمل می کردم وگویی ازکاسه ی دلم سرریز شده بودند.
از روی تخت بلند شدم و به سمت سرویس اتاق رفتم .
روزهای تعطیل مگی نمی آمد. تصمیم گرفتم قبل از آنکه کسی دنبالم بیاید خودم به پایین بروم.
شاید همین اولین قدم برای شروع تغییر می شد، برای منی که از زندگی بریده بودم.
با انگشت چند ضربه به در زدم و انگار کسی پشت در باشد همان موقع در باز شد. مسعود خان با رویی گشاده روبرویم ظاهر شد. با خجالت از یاد آوری دیشب زیر لب سلام کردم.
_سلام به روی ماهت . می خواستم بیام سراغت. چه خوب که خودت اومدی.
بعد هم لبخند دلگرم کننده ای زد و گفت : امیدوارم کردی.
من هم لبخند زدم. و با کنار رفتن مسعود خان به داخل خانه پاگذاشتم.
هانا با آن موهای سیاه و فرفریه زیبایش به سمتم آمد و در حالی که عروسک خرسی بزرگش را روی زمین دنبال خود می کشید به من نزدیک شد .
_ آرا
لبخند زدم و روی زانوانم نشستم و در حالی که او را در آ*غ*و*ش می گرفتم از ته دل گفتم:
_ جانم
از دیشب که مسعود خان راجب حسش نسبت به هانا گفته بود عجیب با او حس نزدیکی می کردم و انگار به جای او آرام کوچولویی را میدیدم که تا دوسالگی اش، محبت پدرو مادرانه دریافت نکرده بود و بعد از آن هم فقط آنها را دیده بود وبا آنها زیر یک سقف زندگی کرده بود. همین نه چیزی بشتر.
romangram.com | @romangram_com