#شهربازی_پارت_318
_ آفرین دختر خوب.
بعد هم با لحن شوخی ادامه داد.
_ می دونم که من برای اینکه بخوام جای پدرت باشم خیلی جوونم ، اما به تو تخفیف می دم ، منو به جای برادرت ببین و روی کمکم حساب کن ؟ باشه ؟
باز هم سرم را تکان دادم.
_ آفرین ، حالا هم پاشو بریم داخل که از فردا که نه در واقع از همین امروز کلی کار داریم ، پاشو که ساعت 2 صبحه. شانس اوردم فردا روز تعطیله.
بلند شدم ،روبرویم ایستاد و با محبت پدرانه ای که آن را انکار کرده بود و برادرانه خوانده بودش، نگاهم کرد و گفت:
_ آرام جان با هم کمک می کنیم گذشته رو فراموش کنی و دنیات و از اول بسازی .من تا ته تهش هستم خیالت راحت.
لبخندم ناخواسته بود و برای مسعود خان امیدوار کننده که لبخند عمیقی نثارم کرد.
نگاهش خالص بود، همانطور که هانا و نیما را نگاه می کرد، نگاهم کرده بود و من کمی فقط کمی ته ته دلم گرم شده بود.
**
آنقدر خسته بودم که تا ظهر به خواب رفتم و کسی هم سراغم نیامد.
دیشب بعد از چند ماه که از آن روز کذایی می گذشت بالاخره توانسته بودم تقریبا آرام و راحت بخوابم.
romangram.com | @romangram_com