#شهربازی_پارت_317

نگاهی به مسعود خان که چهره اش را اخم پوشانده بود، انداختم و در حالی که نمی توانستم گریه ام را کنترل کنم با صدایی که دل خودم را هم می سوزاند گفتم:

_ وای مسعود خان می دونست من چقدر ترسو امو هیچ جا رو هم بلد نیستما اما منو برد توی یه پارک و اونجا ولم کرد، بین یه مشت لات و لوت.

_گفت به زور منو تحمل می کرده ، گفت حالش ازم به هم می خوره ، گفت از دخترای خجالتی بدش میاد و دیگه دلش نمی خواد ریخت مزخرفه من و ببینه .... به خدا خودش گفت. دروغ نمی گم......

مسعود خان با ناراحتی و نگرانی نگاهم می کرد ، اما هیچ نمی گفت تا شاید من این حرف ها را که در دلم تلنبار شده بود و حالا مثل یک آتشفشان فوران کرده بود را بیرون بریزم و سبک شوم.

_ حق داشته نه؟ به نظر شما من خیلی افتضاحم ، قیافم خیلی بده نه ، می گفت حالشو به هم میزنم. تحمل کردن من سخته مسعود خان؟

گریه ی سوزناکم به هق هقی بی امان تبدیل شد که دل سنگ را هم آب می کرد.

سرم را روی زانوهایم گذاشتم و خودم را در آ*غ*و*ش گرفتم.

بعد از چند لحظه ی کوتاه دست مسعود خان را روی شانه ام حس کردم .

_ گریه کن تا آروم شی ، حق داری ناراحت باشی . دوست ندارم الکی بهت حرفی بزنم که باورش ندارم. شرایط سختی داشتی والانم وضع مناسبی نداری اما آرام جان اینجوری نمیتونی دووم بیاری باید به خودت کمک کنی.

همانطور که دست نوازش بر شانه هایم می کشید گفت:

_ من انتخاب و گذاشته بودم به عهده ی خودت اما تو انگار نمی خوای به خودت کمک کنی. اما من دیگه کوتاه نمیام. تو هم مجبوری با من همراه بشی .باشه آرام.

می خواستم از ته دل می خواستم فراموش کنم و خوب شوم.

همانطور که سرم روی زانوهایم بود آن را به تائید تکان دادم.

romangram.com | @romangram_com