#شهربازی_پارت_316
اون اوایل با دیدن هانا عصبی میشدم و مگفتم اگه هانا نبود هستی الان زنده بود. البته خودم می دونستم این فکرم اشتباهه اما نمی تونستم جلوشو بگیرم.
یه بار همون اولا به مژگانم این حرفو زدم. چنان سرم جیغ کشید که خجالت بکش که دیگه از این فکرا به سرم نیفته. گفت اون بچه چه گ*ن*ا*هی داره وقتی من و هستی خودمون خواستیم به دنیا بیاد. و کلی از این حرفا و اینکه هستی عاشق بچه بود و بیش از حد عاشق هانایی که هنوز به دنیا نیومده بود و آخرشم ندیدش. اسمشو هم دقیقا همون روز که فهمیدیم بچه دختره خودش انتخاب کرد، من هنوزم بابت این فکری که کردم خودمو نمی بخشم.
نگاهی به من که داشتم اشکهایم را پاک می کردم انداخت و با لبخند مهربانی گفت:
_ اینا رو نگفتم که گریه کنی ... گفتم که بدونی منم یه دوره به جایی رسیدم که از زندگی بریدم و به حال الان تو افتادم. اما من خواستم که اوضاعمو تغییر بدم. خودم خواستم. کسی هم نبود کمکم کنه.سخت بود... اما بالاخره شد.
با غمی که در صدایم بود گفتم:
_ شما برای خوب شدن دلیل داشتین ... هانا و نیما ، اما من هرچی می گردم هیچی ندارم. از اولم هیچی نداشتم اما..... "اون"( در دل ادامه دادم ، طاهای نامرد ) ، همون روح درب و داغونمو هم کشت.
_ دوست داری راجبش حرف بزنی؟
_ دلم می خواد فراموشش کنم... اما نمیشه...فقط دلم می خواد... بمیرم.
دوباره به گریه افتادم و انگار زبانم دست خودم نبود که در همان حال گفتم.
_ خوبه که دیگه هانا رو..... مقصر فوت همسرتون نمی دونید...... وگرنه شاید اونم در آینده میشد یه عقده ای مثل من..... یکی که بازیچه شده .... یکی که حال بقیه رو به هم میزنه ........ یکی که نه خانوادش می خوانش و ...... نه کسی که ...... دوسش داشته...... یه بدبخت مثل من....
_با این فکرا ی اشتباه داری خودتو نابود میکنی
_اشتباه نیست ... (انگار که برای خودم می گفتم با صدای آرام تری ادامه دادم) نه نیست ، خودش گفت تویی که خانوادت نمی خوانت، چرا من باید بهت توجه کنم. خودش گفت . راست میگه خانوادم منو نمی خواستن. من یه اسباب بازی بودم برای بابام و حالا هم بازیچه ی دست طاها که انتقام خواهرش و از برادرم بگیره.
romangram.com | @romangram_com