#شهربازی_پارت_315

_ چی رو؟

.....

_ بیا اینجا ببینم.

به پله های جلوی در ورودی خانه اشاره کرد و خودش هم روی آن نشست . بعد از کمی مکث به طرفش رفتم و کنارش نشستم .

_ 18 سالم بود که برای تحصیل اومدم استرالیا ، اما هستی این جا به دنیا اومده و بزرگ شده بود . 25 سالم بود که با هستی ازدواج کردم . توی یه دانشگاه درس می خوندیم ، بعد از یه مدتی عاشق هم شدیم. هستی به معنی واقعی کلمه هستی من بود. همه ی زندگیم بود .... هنوزم هست.

سه سال بعد از ازدواجمون نیما به دنیا اومد. همه چیز عالی بود. مشکلات زندگی بود اما برای من اول هستی و بعدم نیما مهم بود. به خاطر اونا با همه چیز کنار میومدم ، سختیا آسون میشد، مشکلات حل میشد. ( آهی سوزان از ته دل کشید که دل مرا هم سوزاند) حیف که نشد همیشگی بشه خوشیامون، حیف....

هستی نارسایی خفیف قلبی داشت که البته خیلی جزیی بود و هیچ وقتم براش مسئله ای درست نکرده بود. تا اینکه دوباره باردار شد. به خاطر همین نارسایی خفیف که هیچ وقت جدی نبود ، دقیقا بعد از اینکه هانا به دنیا اومد ..... دچار ایست قلبی شد .... ( صدایش شکست و دیدم اشکی را که از گوشه ی چشمش پاک کرد).

کمی مکث کرد و بعد با نفس عمیقی که کشید دوباره شروع به صحبت کرد

_ به همین راحتی هستی من رفت... رفت و من موندم و جای خالیش که دیوونم می کرد. اون روزا هیچی نمیفهمیدم. اگه مژگان نبود معلوم نبود چی به سر بچه ها میومد. پدر و مادر هستی هم که حال و روز درستی نداشتن.

دیگه زندگی برام بی معنی بود. زندگی من هستی بود که دیگه نبود و من نمی تونستم بدونش نفس بکشم.

چند ماه طول کشید ، سخت بود اما به عشق هستی دوباره بلند شدم. به عشق نیما و هانا که ثمره ی عشقمون بودن و همه ی زندگی هستی ،بلند شدم.

هستی و فراموش نکردم و نمی کنم. شاید به نظرت مسخره بیاد اما من الانم دارم با هستی زندگی میکنم. با تمام وجودم حسش می کنم و مطمئنم یه روزی دوباره میبینمش. شبا براش کلی حرف میزنم و بعد راحت می خوابم.

گاهی سخته گاهی دیوونه می شم از نبودنش گاهی حس می کنم میمیرم از دلتنگیش ، از نبودنش. اما بالاخره آروم میشم ، میرم سرخاکش باهاش حرف میزنم . هانا و نیما رو که میبینم. یه جورایی آرامش می گیرم.

romangram.com | @romangram_com