#شهربازی_پارت_314
دلم نمی خواست دوباره سفره ی دلم را پیش کسی باز کنم و او هم همان سفره را روی سرم خالی کند.
البته چیزی که واضح بود تفاوت مسعود خان با "او" بود . اما به هر حال برای منه زخم خورده اعتماد سخت بود.
سعی می کردم شبها بخوابم اما نمیشد. فکرم مشوش بود و خواب هایم نا آرام.
تنها کار مفیدی که در این مدت کرده بودم کمک کردن به نیما در حل یکی از مسائل ریاضی اش بود.
ساعت 12شب بود و خواب از چشمانم فراری . پانچی برداشتم و روی دوشم انداختم و بی صدا از همان در پشتی به قصد فضای سبز کوچک جلوی خانه، خارج شد .
مشغول قدم زدن شدم می ترسیدم با صدای قدم هایم در خانه مزاحم خواب مسعود خان و بچه ها شوم . بنابراین به بیرون از خانه نقل مکان کرده بودم.
امشب بدجور حرف های آن روز طاها در پارک در ذهنم پررنگ شده بود و قلبم انگار داشت آتش می گرفت. قدم میزدم و اشک میریختم که با صدایی از جا پریدم.
_ بی خواب شدی؟
در حالی که به سمت مسعود خان برمی گشتم سریع اشکهایم را پاک کردم.
با دیدن اشک هایم اخم کرد و گفت:
_ انقدر گریه می کنی فایده ای هم داره؟ .....( سرش را به نشانه ی نفی تکان داد ) بعید میدونم.
_ ببخشید
romangram.com | @romangram_com