#شهربازی_پارت_313
_ آرام
دیوانه شده بودم، نه ...." او "،دیوانه ام کرده بود. همینطور پشت سر هم این حرفها را میزدم و انگار برای خودم می گفتم تا اینکه با صدای مسعود خان که اسمم را صدا کرد ساکت شدم.
_ ببین تو اول از هر چیزی باید الان غذا بخوری. عصر که اومدم از حال رفته بودی ، اصلا متوجه شدی؟ ،دکتر اومد بالای سرت ، بهت سرم زد.......تو قبل از هر چیز باید تقویت بشی.
بلند شدو بی حرف دیگری از اتاق خارج شدو چند دقیقه بعدش با سینی حاوی غذا و سوپ به اتاق برگشت و مرا مجبور کرد تا آخرش را بخورم.
بعد از آن خیره در چشمانم با لحنی محکم و مطمئن گفت:
_ آرام ،من می دونم تو ایران یه مشکلی داشتی ، خانوادت سربسته یه چیزایی گفتن البته من نمی دونم دقیقا ، ماجرا از چه قراره ، اما هر کس دیگه ای هم جای من بود حتی اگر کسی حرفی هم بهش نزده بود از حال و روزت می فهمید که این وسط یه مشکلی هست.
من نمی خوام فضولی کنم یا باعث شم اذیت شی. به خاطر همین تو این دو هفته ای که اومدی چیزی نگفتم اما به نظرم سکوت بیشتر از این جایز نیست. روی من حساب کن. تو نه مزاحم منی نه سربار. من خودم دلم می خواد کمکت کنم. نه دلسوزی تو کاره نه کسی ازم چیزی خواسته . من یه انسانم و به عنوان یه انسان وظیفه ی منه که به هم نوعم کمک کنم.
ببین من خیلی ساله که اینجا زندگی می کنم، چیزی حدود 25 سال ، خوب یا بد خیلی از رفتارام شبیه مردم اینجا شده . من تعارف کردن بلد نیستم، نه بلدم، نه خوشم میاد. اگر دلم بخواد کاری رو انجام بدم و بتونم ، حتما اون کارو انجام میدم. اگرم دلم نخواد هیچ کس و هیچ چیز نمیتونه منو مجبور به انجام اون کارکنه .
آرام اینو جدی دارم بهت می گم با این حال و روزت نمی تونی زیاد دووم بیاری. باید خودت بخوای که از این حال و هوا در بیای.اول از همه خودت باید به خودت کمک کنی . در کنارت منم هستم که می خوام کمکت کنم.
به حرفام فکر کن و اگه دلت خواست به خودت کمک کنی بیا بگو و مطمئن باش من تا ته خط باهاتم . اگرم خودت نخواستی منم دیگه یک کلمه راجب این موضوع حرف نمیزنم.....حالا دیگه ، خود دانی.
حرف هایش را زد و از اتاق بیرون رفت.
**
یک ماه از ورودم به این کشور گذشته بود و همان طور که مسعود خان گفته بود دیگر سراغم نیامد و هیچ نگفت. شاید که نه حتما منتظر اشاره ای از جانب من بود.
romangram.com | @romangram_com