#شهربازی_پارت_312
_ بیدارشدی آرام جان ؟ خوبی ؟ چی شد؟
مسعود خان بود. سرم گیج میرفت و من سرم را در بالشتم فرو کرده بود تا کمی بهتر شوم ....بی فایده بود.
دستی سرم را بلند کرد و لیوانی به دهانم چسباند و مایع شیرینی را به حلقم فروریخت.
کم کم سرگیجه قطع شد اما نتوانستم دوباره بلند شوم. از این حال و روز مزخرف گریه ام گرفته بود.
_ مسعود خان: آرام حالت خوب نیست. باید یه چیزی بخوری. از دانشگاه که برگشتم از حال رفته بودی، هرچی کوبیدم به در و صدات زدم جواب ندادی،؟ شانس اوردی من کلید یدکی اینجا رو داشتم. مگی گفت برای صبحانه و نهار هم هرچی صدات زدن پایین نرفتی..... چی کار داری با خودت می کنی ؟
هرچه کردم نتوانستم جلوی گریه ام را بگیرم به هق هق افتادم. مسعود خان هم گذاشت تا وقتی کمی آرام تر شوم به گریه ام ادامه دهم.
در همان حال با هق هق گفتم:
_ ببخشید تورورخدا.......... من مزاحمتونم..........همش دردسر.......... درست می کنم...........ببخشید..............
درحالی که لیوانی آب به دستم می داد گفت:
_ هیس....این حرفا چیه، نشنوم دیگه ها ...... بیا این آب و بخور
کمی آب خوردم باید خودم را جمع و جور می کردم. نباید طوری رفتار می کردم که مسعود خان هم مثل طاها حالش از من به هم بخورد.
_ ببخشید ....... من اصلا بهتره از اینجا برم ...... حتما دانشگاه بهم خوابگاه میده، نه؟ آره حتما میده . اصلا به بابا اینا میگم برام پول بفرستن، میرم جایی رو اجاره میکنم. من نباید مزاحم باشم ،من باید روی پای خودم باستم. اصلا نباید هیچ کس کمکم کنه ، آره باید برم ، باید تنهاباشم، باید......
romangram.com | @romangram_com