#شهربازی_پارت_311
در ماشین مسعود خان که اسمش را هم نمی دانستم، نشسته بودیم. من و هانا عقب نشستیم و نیما جلو در کنار پدرش.
مسعود خان : الان شبه باید یه روز هوا روشن بیای کانبرا رو ببینی به اینجا "پایتخت بوته" می گن از بس که سرسبزه و بیشتر مساحتش رو فضای سبز تشکیل داده. در کل شهر قشنگ و خوش آب و هواییه.
انگار همه چیز زیبا بود و رنگی. اما من سیاه و سفید میدیدم مثل تلوزیون قدیمی مامان پری.
هیچ چیز قشنگ نبود .همه چیز زشت و خسته کننده بود.
الکی لبخند زدم تا حداقل عکس العملی به حرف های مسعود خان نشان داده باشم اما فکر می کنم او هم متوجه مصنوعی بودنش شد که دیگر چیزی نگفت.
اصلا هیچ از اطرافم نمی فهمیدم . تمام مدت هم سکوت کرده بودم و گاهی فقط همان لبخند مسخره را تحویل می دادم.
در رستوران فقط با غذایم بازی کردم و با وجود ضعفی که داشتم اما هیچ از گلویم پایین نمی رفت.
آخر شب وقتی به خانه برگشتیم از مسعود خان به خاطر زحمات و توجهاتش تشکر کردم و عذر خواهی از اینکه مهمان خسته کننده ای هستم. به سوئیتم پناه بردم و تا صبح گریه سردادم و از همه چیز مخصوصا "او" پیش خودم شکایت کردم.
....
خواب و بیدار بودم ، درک درستی از اطرافم نداشتم. صدایی می آمد نمی دانم چه بود. جان تکان خوردن نداشتم . سرم درد می کرد و این صدا بدجور اعصابم را به هم می ریخت . انگار کسی به در می کوبید. کسی صدایم میزد. نمی توانستم عکس العمل نشان دهم.
....
چشمانم را به سختی از هم باز کردم همه جا تاریک بود.
نمی توانستم زمان را تشخیص دهم. بلند شدم سرم گیج رفت و محکم روی تخت افتادم.
romangram.com | @romangram_com