#شهربازی_پارت_310
انگار مسعود خان مرا از یاد نمی برد و مجبور بودم برای شام به پایین بروم.
در را باز کردم اما سرم را تقریبا پایین انداختم تا صورت و چشمان سرخ از گریه ام را نبیند.
_ آرام جان تنهایی خسته نشدی ؟بیا پایین پیش ما باش.
_ ممنون مزاحم نمیشم.
حتی اگر چهره ام را ندیده بود با این صدای افتضاح به همه چیز پی برد.
خیلی جدی گفت : تا نیم ساعت دیگه شام می خوریم .
رفت و من به سرعت به دستشویی رفتم و صورتم را زیر شیر آب سرد نگه داشتم.
بعد هم چند نفس عمیق برای از بین بردن بغض و چند سرفه برای صاف کردن صدایم.
چند دقیقه ی بعد به پایین رفتم . نیما با روی خوش در را به رویم گشود و هانا با ذوق به سمتم آمد از این استقبال گرم لبخند روی لبهایم نشست.
خبری از شام نبود و من نمی دانستم باید چه کار کنم تا اینکه مسعود خان گفت:
_ آرام جان آماده شو که امشب به افتخار ورودت بعد از دو هفته می خوایم شام بریم بیرون.
حوصله ی بیرون رفتن را نداشتم اما زشت بود اگر مخالفت می کردم بالاخره آنها به خاطر من این برنامه را ترتیب داده بودند.
romangram.com | @romangram_com