#شهربازی_پارت_309
به شدن خسته بودم و دلم یک خواب راحت می خواست.
سعی می کردم با آمدن مسعود خان حداقل یکی دوبار از اتاق خارج شوم . تا او نخواهد به سراغم بیاید و من را در تخت ببیند ، هرچند که چشمان بی خوابم خود گویای همه چیز بود.
مسعودخان اما به نظر خیلی بیشتر از آنچه فکر می کردم از من می دانست و در واقع به گونه ای با من مدارا میکرد.
با اینکه در خانه ی مسعود خان هم راحت بودم اما از آماده شدن سوئیت و نقل مکانم بسیار راضی بودم برای اینکه می توانستم با خیال راحت هرکاری خواستم انجام دهم و اصلا شبانه روز بخوابم یا راه بروم و حتی اگر در خواب جیغ کشیدم، نگران بیدار شدن و جلب توجه بقیه نباشم.
مسعود خان گفته بود که از ترم آینده میتوانم در دانشگاه مشغول شوم و در واقع 5 ماه تا شروع ترم وقت داشتم. گفته بود که در این مدت باید روی زبانم کارکنم تا بتوانم خیلی سلیس انگلیسی صحبت کنم می گفت یکی از اصول موفقیت در این جا برای خارجی ها تسلط کامل بر زبان انگلیسی است که مخصوصا برای استخدام نکته ی بسیار قابل توجهی است.
من هیچ گاه کلاس زبان نرفته بودم از اینکه مجبور باشم در کلاس زبان جلوی همه انگلیسی صحبت کنم فراری بودم . اما همیشه کتاب و سی دی هایی آموزش مکالملت انگلیسی را تهیه می کردم و خودم می خواندم . با این حال آنچنان تسلط نداشتم و در واقع نیاز به آموزش داشتم که مسعود خان گفته بود خودش به من کمکم می کند.
مسعود خان متوجه ی روحیه داغون و ضعیف من شده بود و به نظرم سعی داشت تا مرا از آن حال و هوا در آورد ، اما من به گونه ای خواسته یا نا خواسته در برابر خوب شدن مقاومت می کردم . درواقع تغییر برایم سخت بود و من هم توانش را در خودم نمی دیدم.
با اینکه به سوئیت رفته بودم اما مسعود خان نمی گذاشت تنها بمانم و مخصوصا وعده های غذایی را در کنار آنها صرف می کردم. البته هنگام نهار او نبود اما نیما و هانا و آن خانم پرستار که حالا می دانستم اسمش مگی است مرا به همراهی دعوت می کردند و می دانستم که مسعود خان به مگی گفته بود که برای نهار حتما من را خبر کند تا در کنار آنها باشم.
**
نمی دانم چند شب از آمدنم گذشته بود. در سوئیتم بودم و باز هم با یاد آوری حرفها ی طاها در آن پارک کذایی کلی در تاریکی اشک ریخته بودم و امیدوار بودم مسعود خان برای شام خیلی اصرار نکند چون من اصلا حال خوبی نداشتم و ترجیح می دادم تنها باشم.
سارا در آخرین تماسش گفته بود که آرش در به در دنبال طاها می گردد اما انگار غیب شده است که هیچ کس از او خبری ندارد. می گفت روحیه ی آرش هم بسیار داغون است و از بی خبری از تارا دارد میمیرد.
و من به این فکر می کردم که من چقدر در برابر این تارای هرگز ندیده بدبخت هستم . او چقدر درمیان مردان زندگی من عزیز است. و من چقدر بی ارزش ....
صدای در آمد. سراسیمه مشغول پاک کردن اشک هایم شدم.
romangram.com | @romangram_com