#شهربازی_پارت_308
دو بار هم سارا تماس گرفته بود ، برایم کلی حرف زده بود و کلی هم مرا سوال و جواب کرده بود .و از آنجا که مسعود خان شاهد تمام تماس ها بود از تفاوت صحبت های من و سارا با پدر و مادرم، کاملا مطلع شده بود و باز هم با نگاهی متفکرانه نگاهم کرده بود و چیزی نگفته بود.
فهمیده بودم اتاقی که در آن ساکن هستم، اتاق نیماست و او تا آماده شدن سوییت من، به اتاق هانا نقل مکان کرده است. این موضوع را فردای روز آمدنم فهمیدم، وقتی نیما عذر خواهی کرد و وارد اتاق شد و به سمت میزش رفت و کتابی از آن بیرون آورد و گفت کتابش را فراموش کرده با وسایل دیگر به اتاق هانا ببرد. و من معذب از این مزاحمتم، کلی از او عذر خواهی کردم. به هر حال او یک پسر نوجوان بود و من حقیقتا یک مزاحم بودم. اما او بسیار ریلکس گفته بود که اصلا مهم نیست و او کلا راحت است. در واقع درست مثل مسعود خان.
نیما با اینکه فقط 14 سال داشت اما بسیار بزرگتر از سنش رفتار می کرد البته شیطنت های خاص خودش را داشت که گاهی مرا به یاد امیرعلی می انداخت اما وقتی مقایسه یشان میکردم میدیدم امیرعلی انگشت کوچک نیما هم نیمشود. نیما کلا موجود جالبی بود.
هانا در همین یک هفته بسیار با من صمیمی شده بود. البته من بیشتر در اتاق و تنها بودم اما
هرگاه از اتاق خارج میشدم هانا به سمتم می آمد و من هم از خداخواسته او را ب*غ*ل می کردم و دقایقی با او سرگرم میشدم.
مسعودخان صبح ساعت 7:45 دقیقه از خانه خارج میشد و ساعت 4 بعد از ظهر هم به خانه بر می گشت البته دو روز هم ساعت 6 به خانه می آمد. در این زمانی که مسعود خان نبود خانمی که روز اول در خانه دیده بودم به اینجا می آمد و از هانا پرستاری می کرد ، نهار را هم آماده می کرد و با آمدن مسعود خان گزارش روز را میداد و میرفت.
روز سوم بود که به سختی خجالت را کنار گذاشته بودم و از مسعود خان راجب سوئیتی که گفته بود پرسیده بودم و او در جوابم گفته بود که سوئیت در واقع طبقه ی بالای همین خانه است که منه بی حواس اصلا متوجه آن نشده بودم. البته از روزی که آمده بودم برخلاف اصرار های مسعود خان از خانه خارج نشده بودم .
خانه ی مسعود خان یک در پشتی هم داشت که وقتی از آن در وارد خانه میشدیم سمت راستش با ده دوازده پله بالا میرفت و به سوئیت با مزه ای میرسید که شامل یک اتاق به همراه سرویس بهداشتی و یک حال و آشپزخانه ای کوچک و اپن بود. مسعود خان گفت هرگاه مهمانی برایش می آید آنجا ساکن میشود و یک جورایی حکم اتاق مهمان را دارد با این تفاوت که کاملا م*س*تقل است.
وانگار در همان روزهایی که من درخانه و در اتاق خودم را زندانی می کردم و بقیه کارهای رفتنم را انجام میدادند، تصمیم براین شده بود که من اینجا ساکن شوم . مسعودخان گفته بودکه خودش این پیشنهاد را داده و مامان و بابا بعد از کلی اصرار از جانب او و زن دایی قبول کرده اند که من اینجا بمانم.
مسعود خان می گفت : تو شاید من رو نشناسی و احساس غریبگی کنی اما من با این که وقتی کوچولو بودی دیده بودمت ،اما تقریبا خوب میشناسمت. محسن و مژگان ( زندایی ) زیاد از تو برای من تعریف کردن مخصوصا از وقتی شدی معلم ریاضی امیرعلی.
مسعود خان گفت از آنجا که خیلی وقت بود کسی در این سوئیت ساکن نشده بود احتیاج به یه تمیز کاری اساسی ،و سرویس دستشویی و شیرهای آبش نیاز به تعمیر داشته که همه ی اینها به لطف مسعود خان در آن یک هفته حل شد و در نتیجه من در سوئیت ساکن شدم ، در نتیجه نیما هم به اتاق خودش بازگشت.
در این یک هفته باز هم همان روند سابق را در پیش گرفته بودم و شبها تا صبح بیدار مینشستم و صبح تا شب یا در حال چرت زدن بودم یا بی حال روی تخت افتاده بودم. می ترسیدم به خواب روم و باز آن خواب کذایی را ببینم و با جیغ از خواب بیدار شوم و آبرویم جلوی مسعود خان برود.
romangram.com | @romangram_com