#شهربازی_پارت_307
انگار من باید همیشه دلیلی برای حسرت خوردن داشته باشم. خوش به حالشان.
بعد رو کرد به بچه ها و گفت :
_ ایشون هم آرام خانم هستن ، دختر عمه ی امیرعلی و یک خانم نابغه در ریاضی.
سعی کردم لبخند بزنم
هانا با لحن شیرین و کودکانه اش گفت :
_ آرا
مسعود خان لبخند زد و گفت : آرام
هانا دوباره گفت : آرا
از لحن شیرین و با مزه ی هانا همه خندیدند ،من هم خندیدم . بعد از مدتها از ته دل . شاید این کوچولو دوست خوبی برای من میشد.
همسر مسعود خان دو سال پیش فوت کرده بود به یادداشتم ، هنگامی که خبر دار شدیم در زمان امتحانات امیرعلی بود اما زندایی خودش را به اینجا رساند و تا آخر تابستان اینجا ماند.
تنها چیزی که از این خانواده میدانستم همین بود. آن هم به خاطر غیبت طولانی زندایی بود. وگرنه من کلا همیشه از همه چیز بی خبر بودم و در غار تنهایی ام سرگردان.
یک هفته از ورودم به این کشور، و به این شهر ، و به این خانه می گذشت.
در این مدت سه چهار بار بابا و مامان تماس گرفته بودند که باز هم من جوابهایم تک کلمه ای و در واقع صحبت کردنم با آنها به زور بود.
romangram.com | @romangram_com