#شهربازی_پارت_306
با ورود نیما خانه انگار منفجر شده باشد پر از صدا شد. خودش به تنهایی جای ده نفر شلوغی داشت.
_ بابا عالی بود ، تیم مایکل و ترکوندیم ، چهار تا گل زدیم ،
_ آفرین پسرم ، من که گفتم تو قهرمانی.
نیما همینطور از مسابقه ی فوتبالی که داشت می گفت و مسعود خان هم با اشتیاق و توجه به حرف هایش گوش میداد. تا با هم به آشپزخانه وارد شدند ، نیما با دیدن من خیلی محترمانه جلو آمد و دستش را به سمتم دراز کرد و خیلی مؤدبانه گفت:
_ سلام خانم من نیما هستم ، خوش اومدید
تحت تاثیر او که لحن و تن صدایش از لحظه ی ورودش تا به اینجا این همه تغییر کرده بود و انگار نه انگار که او با سر و صدایش در لحظه ی ورود خانه را ترکانده بود و حالا اینگونه آرام بود، تعجب زده دستش را گرفتم و گفتم:
_ سلام ممنون ، آرام هستم.
مسعود خان : خیلی خب نیما جان برو دست و روتو بشور بیا تا دور هم شام بخوریم.
نیما رفت و بعد از دقایقی کوتاه و خیلی زود برگشت.
مسعودخان: خب آرام جان حالا که همه جمعیم بهتره درست و حسابی با هم آشنا بشیم.
با اشاره به هانا گفت : این دختر خانم زیبا که می بینید دو سالشه و عشق باباش و داداششه
و با اشاره به نیما گفت : این مرد جوان هم 14 سالشه و رفیقه باباشه.
romangram.com | @romangram_com