#شهربازی_پارت_304


_ نه

لحنم سرد و بی حوصله بود

صدای بابا گرفته شد .

_ خب بابا جان انگار خسته ای ..... ما مرتب باهات تماس می گیریم ، مامانت هم می خواست باهات صحبت کنه ... اما باشه برای بعد دخترم.... که تو هم سرحال باشی..... خیلی به مسعود سلام برسون و بازم تشکرکن.

_ باشه ،خداحافظ

_ خداحافظ بابا جون

دست خودم نبود ، دوستشان نداشتم. دیگر دوستشان نداشتم . آنها دیر مرا به یاد آوردند و این به درد من نمی خورد. تا وقتی این جمله ی طاها که گفت :

" تویی که خانواده ی خودت نمی خوانت و تحویلت نمی گیرن چرا من باید بهت توجه کنم."

در گوشم زنگ میزد و قلب و روحم را به آتش می کشید، بود ، وضع همین بود .

گوشی را قطع کردم . ساعت نزیک به 7 بود . به آشپزخانه رفتم تا کمک کنم.

دیگر نباید به محبت های هیچ کس دل ببندم. هیچ کس، باید برای خودم زندگی کنم. و به هیچ کس وابسته نباشم.

هانا روی صندلی کودک نشسته بود و با سیب زمینی های سرخ شده ی جلوی رویش بازی می کرد.


romangram.com | @romangram_com