#شهربازی_پارت_303

_ تا تو تماس می گیری منم شام و آماده می کنم .

بعد هم هانا را ب*غ*ل کرد و به آشپزخانه رفت.

شماره را گرفتم و گوشی را به گوشم چسباندم.

می ترسیدم از این حالی که داشتم که حتی از تلفن زدن به خانواده ام هم فراری بودم . اصلا دلم می خواست هیچ ارتباطی با آنها نداشته باشم .

_ بابا جواب داد : الو

_ سلام

_ آرام جان بابا ،خوبی دخترم ، منتظر تلفنت بودیم.

صدایش شاد و مشتاق بود

نمی دانم چرا از این لحن مهربان فقط پوزخند روی لبهایم می نشست و بس.

_ خوبم

_ راحت رسیدی ، همه چیز خوب بود؟

_ بله

_ مشکلی نداری؟

romangram.com | @romangram_com