#شهربازی_پارت_302
_ببخشید مزاحم شدم
_ آرام جان این چه حرفیه ، من آدم راحتی هستم با هیچ کس هم رودرواسی ندارم ، اگه بودنت اینجا اذیتمون می کرد اصلا نمی آوردمت اینجا. اگه مزاحم بودی من از همون اول که محسن باهام صحبت کرد قبول نمی کردم کارات و درست کنم. پس دیگه از این فکرا نکن. ما خوشحالیم که اینجایی.
فکر می کنم لبخندم این دفعه کمی حس داشت و از آن حالت مسخره خارج شده بود. مسعود خان خیلی خوب بود و پر از انرژی مثبت . حس میکردم حالا، از بودن در اینجا خیلی هم معذب نیستم، مخصوصا بعد از شنیدن حرف های مسعود خان، که صادقانه بیان کرده بود.
سالن کمی رسمی تر بود و یک دست مبلمان و یک میز غذا خوری بزرگ داشت. و دو مبل زیبا که میز گردی میاشان بود و روی آن یک جعبه ی شطرنج مینیاتوری قرار داشت.
_ من و هانا خانم اومدیم این جا که صدامون تو رو بیدار نکنه ، خوب خوابیدی؟
_ ممنون.
مسعود خان هانا به ب*غ*ل به سمتم آمد و با هدایتش به حال گرد و دنج خانه رفتیم و روی مبل های آبی رنگ و راحتش نشستیم.
هانا با آن زبان بچه گانه اش برای خود حرف میزد به نظر دو سه ساله می آمد . من عاشق بچه ها بودم و هانا به نظرم بی نهایت بامزه بود.
همینطور هانا را نگاه می کردم که مسعود خان گفت :
_ نمی خوای به خانوادت زنگ بزنی ؟ البته من خبر رسیدنت رو دادم.
انگار چاره ای نبود.
سرم را با اکراه تکان دادم و مسعود خان که حس می کنم متوجه این عدم علاقه شده بود گوشی تلفن را به دستم داد و گفت :
romangram.com | @romangram_com