#شهربازی_پارت_301

اشک ها شروع به ریزش کردند و من بی توجه چشمانم را بستم و سعی کردم برای دقایقی هرچند کوتاه .......... بمیرم.

با صدای گریه ی کودکی از آن خواب در هم بر هم و مزخرفی که در آن گیر افتاده بودم نجات پیدا کردم.

خیس عرق بودم . سردرم کم شده بود اما هنوز سرم سنگین بود.

خجالت می کشیدم از اتاق خارج شوم . ماندن در اتاق هم زشت بود. کلافه شده بودم می ترسیدم مزاحم زندگیشان باشم و سربار.

بعد از نیم ساعت کلنجار رفتن با خودم تصمیم گرفتم از اتاق خارج شوم .

بلوز و شلوارم را یک بلوز و شلوار رسمی تر عوض کردم و با کلی استرس از اتاق خارج شدم.

خانه ی آقا مسعود، خانه ی ویلایی متوسطی بود که به نظرم سه اتاق خواب داشت چون در آن راهرو علاوه بر سرویس بهداشتی و حمام سه در دیگر هم وجود داشت که یکی از آنها مربوط به اتاقی بود که من در آن بود و احتمالا آن دوتای دیگر هم اتاق بودند. این راهرو به حال گردی که در آن یک دست مبل راحتی و تلوزیون بود ، وصل میشد که در سمت چپ آن یک راهروی کوچک بود که به در ورودی خانه میرسید. و سمت راست آن آشپزخانه بود. در امتداد راهروی اتاق ها بعد از حال هم سالن م*س*تطیل شکلی قرار داشت. در کل خانه ی دنج و قشنگی بود.

همینطور که به سمت صدا ی کودک که دیگر گریه نمی کرد و برعکس داشت می خندید می رفتم ، نگاهی هم به خانه انداخته بودم.

آنها در گوشه ی سالن بودند و هنوز متوجه ی من نشده بودند، مسعود خان به همراه دختر بچه ای مو فرفری روی مبل های سالن نشسته بودند . احتمالا آن کودک موفرفری هانا بود .همان که آن خانم درباره اش صحبت کرده بود.

نمی دانستم باید خلوتشان را به هم بزنم یا باید به اتاق برگردم که مسعود خان مرا دید و با رویی خوش گفت:

_ بابایی ببین کی اومده ، آرام خانم که گفته بودمه ها

هانا با کنجکاوی نگاهم می کرد .

من خجالت زده گفتم:

romangram.com | @romangram_com