#شهربازی_پارت_300


_ یه لیوان آب

بی حرف اضافه ای لیوانی آب به دستم داد .

همان جا قرص را خوردم که از نگاه مسعود خان دور نماند.

_ حالت خوب نیست؟

_ خوبم ، ممنون

لیوان را روی میز گذاشتم و بی صدا در حالی که مسعود خان دقیق و جدی نگاهم می کرد از آشپزخانه خارج شدم.

_ نمی خوای به خانوادت خبر بدی که رسیدی؟

با این سوال به سمتش برگشتم. باید خبر می دادم . اصلا حوصله ی این کار و حرف زدن با آنها را نداشتم. انگار مسعود خان متوجه شد که گفت :

_ خسته ای ، برو استراحت کن ، من به محسن خبر میدم. شب خودت با خانوادت تماس بگیر.

از خدا خواسته سرم را به تایید تکان دادم و بی حرف به اتاقی که در اختیارم گذاشته شده بود رفتم و روی تخت دراز کشیدم. از خدا خواستم بدون اینکه خوابی ببینم فقط چند دقیقه بخوابم.

حس و حال عجیبی داشتم . که اصلا خوب نبود. بغضی که در گلویم و غمی که در دلم بود بر خلاف حس رضایتی بود که از دوری از خانواده ام در قلبم احساس می کردم.

_ خدایا من دیگه هیچی ندارم. فقط کمک کن دیوونه نشم.


romangram.com | @romangram_com