#شهربازی_پارت_299

باز هم همان لبخند مسخره را تحویل دادم . زبانم از کار افتاده بود. خیلی وقت بود که اینطور شده بود و حوصله ی حرف زدن نداشتم. تمام طول راه را هم سکوت کرده بود و گاهی فقط متوجه می شدم که مسعود خان متفکرانه نگاهم می کند ، اما عکس العملی نشان نمی دادم، فکر می کردم حتما برایش عجیب و غریب هستم.

ساعت 3 بعد از ظهر بود و من به شدت خسته بودم .

بی تعارف دعوتش به استراحت را پذیرفتم و قبل از اینکه به آن اتاق بروم با خجالت از او پرسیدم:

_ ببخشید؟

با روی خوش به سمتم برگشت و گفت:

_ کم کم داشتم نگرانت میشدم ، اما حالا که بالاخره حرف زدی خیالم راحت شد. چیزی لازم داری؟

_ ببخشید ، دستشویی کجاست؟

_ آخ ببخشید یادم رفت بگم (و به دری انتهای راهرویی که اتاق ها در آن قرار داشت اشاره کرد ) چیز دیگه ای لازم نداری؟

_ نه ... ممنون

به دستشویی رفتم و بعد هم بلوز و شلوار راحتی از چمدانم بیرون کشیدم و پوشیدم. سر درد بدی داشتم و احتیاج شدید به مسکن. دوباره از اتاق خارج شدم و برای لیوانی آب به سمت آشپزخانه ای که موقع ورود دیده بودم، رفتم ، البته کمی آرام و با خجالت... او هم در آشپزخانه بود اما پشت به من، دوباره همان طور آرام گفتم:

_ ببخشید؟

به طرفم برگشت و باز هم همان لبخند مهربان را تحویلم داد.

_ چیزی می خوای؟

romangram.com | @romangram_com