#شهربازی_پارت_298


_ خیلی خوش اومدی . فعلا بیا سریع تر بریم که بلیط داریم واسه کانبرا ، بعدا حسابی با هم آشنا می شیم.

دوباره همان لبخند مسخره را تکرار کردم و به دنبالش روان شدم.

همه جا خیلی شلوغ بود و من دلم می خواست دستم را بگیرد تا گم نشوم.

یک پرواز یک ساعته از ملبورن به سمت کانبرا داشتیم و بالاخره بعد از زمانی طولانی و طاقت فرسا به خانه ی مسعود خان رسیدیم.

انقدر در این مدت از زندگی و جریانات دور و اطرافم دور شده بودم که حتی نمی دانستم قرار است کجا ساکن شوم. و روی پرسیدنش را هم نداشتم . باید در اولین فرصت از سارا می پرسیدم.

با ورودمان به خانه خانمی جوان و انگلیسی زبان، از اتاقی بیرون آمدو بعد از سلامی که من هم مخاطبش بودم، با مسعود خان شروع به صحبت درباره ی دختر بچه ای به نام هانا کرد . بعد از اتمام صحبت هایش کیفش را برداشت ، خداحافظی کرد و رفت.

_ بیا آرام جان بیا تعارف نکن

به سمت اتاقی رفت و درش را به رویم گشود و چمدانم را کنار در قرار داد.

_ تا سوئیتت آماده بشه اینجایی .

سوئیتم؟

من اصلا از هیچ چیز خبر نداشتم اما انگار او از همه چیز با خبر بود.

_ می خوای یکم استراحت کن حتما خیلی خسته ای . ساعتت رو هم تنظیم کن، شش ساعت و نیم بیار جلو .... اختلاف آنچنان زیادی نیست زود عادت میکنی.


romangram.com | @romangram_com