#شهربازی_پارت_297

استرس داشتم ، غریب بودم و بی صبرانه فقط چشم می چرخاندم تا مسعود خان را ببینم.

کم کم داشتم از ترس گم شدن و پیدا نکردنش به گریه می افتادم که کسی از سمت راستم صدایم زد.

_ آرام خانم؟

با سرعت به سمت صدا برگشتم خودش بود...... مسعودخان.

با دیدنش کمی دلم آرام گرفت.

مردی حدودا چهل ساله با موهای جوگندمی .قد بلند و کمی چاق و صورتی بی نهایت مهربان . با لبخندی آشنا که مرا به یاد زندایی می انداخت .با توقف من به سمتم آمد .

_ آرام خانم خودتی دیگه؟

_ بله...سلام.

متفکرانه نگاهم کرد ، احتمالا چهره ی زرد و زار من توجه اش را جلب کرده بود .چمدانم را که روی زمین می کشیدم از دستم گرفت وبا روی خوش گفت؟

_ پس اون خانم نابغه که من براش پذیرش گرفتم تویی؟

می خواستم بگویم من اگر عقل داشتم که بازیچه نمیشدم ....کدام نابغه....... یک نابغه ی احمق...

اما سعی کردم لبخند بزنم.

وجودش آرامش بخش بود و عجیب بود که کنارش خیلی معذب نبودم.

romangram.com | @romangram_com