#شهربازی_پارت_296
آرش آخرین نفر بود با تردید جلو آمد. نگاهش کردم او هم شکسته بود. از وقتی خبر خودکشی تارا را شنیده بود انگار کمرش شکسته بود.
باز هم من بودم و یک حسرت که خوش به حال تارا، هم برادرش برایش همه کار کرد و هم عشقش دارد از دوری و بی خبری او میمیرد. من هم فقط یک بازیچه بودم.
_ آرام ، منو ببخش ، این وضع به خاطر انتقام طاها از من پیش اومد.... نمی تونم خودمو ببخشم ............همش تقصیر من بود.
آرام و با بغض زیر لب گفتم:
_دیگه مهم نیست
اما ای کاش واقعا برایم مهم نبود و کاش می توانستم فراموش کنم اما حیف.........
پشت به او کردم و به سمت سالن ترانزیت راه افتادم.
بدون هیچ نگاهی به خانواده ام .بدون تکان دادن دستی ،بدون خداحافظی آخر.
نمیدانم چقدر گذشت و من بی خبر از اطرافم سوار بر هواپیما شدم و در جایم نشستم و بی توجه به اطراف سرم را به پنجره ی هواپیما تکیه دادم و گذاشتم کمی با اشک های بی صدایم آرام شوم.
فصل دوم: «شاید ... فراموشی»
******
همه چیز جدید و تازه بود ، اما من حوصله ی ل*ذ*ت بردن از اطراف را نداشتم.
romangram.com | @romangram_com