#شهربازی_پارت_295

بعد از بابا ، مامان جلو آمد.

من مثل مترسکی ایستاده بودم و خانواده ام یک یه یک جلو می آمدند و مرا در آ*غ*و*ش می گرفتند.

مامان در آ*غ*و*ش من به گریه افتاد و در گوشم مدام عذر خواهی می کرد و من واقعا دلم عذر خواهی نمی خواست. اشکهایم سرازیر شدند و من باز هیچ حرکتی نکردم. بابا مامان را از من جدا کرد و سعی کرد او را آرام کند.

دایی محسن و زندایی و امیر علی جلو آمدند ، سعی کردم با آنها بهتر برخورد کنم.اما نمی دانم موفق بودم یا نه، من اصلا حال خوشی نداشتم و هیچ نمی فهمیدم. فقط می خواستم زودتر بروم.

نفر بعدی آرمین بود که جلو آمد و کمی مرا از جمع فاصله داد و با چهره ای ناراحت گفت:

_ میدونم گفتنش هیچ دردی رو دوا نمیکنه اما ......... من می دونم تو این خانواده در حقت کوتاهی شده ....... امیدوارم بتونی منو ببخشی ...... من خیلی کوتاهی کردم.

راست میگفت گفتنش هیچ دردی را دوا نمی کرد.

اما به هر حال در میان اعضای خانواده ام او بیشتر از بقیه به من توجه کرده بود.

مرا درآ*غ*و*ش گرفت و من هم فقط برای اینکه ذره ای از بار غمش کم شود، دستم را بلند کردم و برای لحظه ای کوتاه کمرش را لمس کردم.

همین. کار بیشتری از من زخم خورده ی، دیوانه ی، شکسته ی، پر از نفرت برنمی آمد.

اما سارا را در آ*غ*و*ش گرفتم و در آ*غ*و*شش کمی بیشتر ماندم. او را دوست داشتم .

_ آرام جان با من در تماس باش ، باشه عزیزم؟

سرم را به تایید تکان دادم.

romangram.com | @romangram_com