#شهربازی_پارت_294
_ امیرعلی: حیف شد آرام دیگه نیستی تا فرشته ی بی ابرو رو ببینی.
_ کی نتیجه ها میاد ؟
_ امشب از شانس ما امسال نتیجه ها دیر اومد.
لبخند بی حالی زدم.
امیدوار بودم هر دو موفق شوند.
شماره ی پرواز را اعلام کردند و من با استرس و حال خرابی که داشتم از جایم بلند شدم.
وقت خداحافظی بود.
ایستادم می خواستم یک خداحافظی جمعی بگویم و بروم. دلم می خواست تنها شوم و یک دل سیر گریه کنم. اما بابا جلو آمد و با چهره ی غمگین و نگرانی گفت:
_مواظب خودت باش ، هروقتم خواستی برگرد نگران هیچی نباش
عمرا دیگر برگردم حتی اگر در غربت از تنهایی بپوسم هم دلم نمی خواهد دوباره به اینجا برگردم.
سرم را الکی تکان دادم . بابا مرا در آ*غ*و*ش گرفت اما من دستهایم آویزان کناربدنم افتاده بود و فقط بغض بود که چنگ می انداخت برگلویم.
با تمام حس بدی که نسبت به خانواده ام در این مدت داشتم اما باز هم دلم نمی خواست آنها را ناراحت کنم اما حرکاتم دست خودم نبود. آن احساس بد بر تمام حس هایم غلبه می کرد.
romangram.com | @romangram_com