#شهربازی_پارت_293
البته در این باره به کسی چیزی نگفته بودم .اما به شدت فکرم را مشغول کرده بود و من واقعا دلم نمی خواست دیگر به اینجا برگردم. به هیچ وجه.
سارا کمک می کرد تا وسایلم را جمع کنم.
درواقع او خودش جمع می کرد و من فقط اگر سوالی داشت، جواب می دادم.
تمام مدت از صبح تا شب را درون رختخوابم می گذراندم و شب ها مثل جغد بیدار بودم،و بیشتر مواقع اشک ریزان قدم می زدم.
**
بالاخره روز موعود فرارسید و من عازم شدم .
همه با هم به فرودگاه رفتیم.
همه ناراحت بودند. آرمین بیش از حد کلافه و عصبی بود و آرش غمگین و سربه زیر مرا همراهی می کردند.
منی که خود چون جنازه ی متحرکی بودم که همه می دانستند قصد فرار دارد.
خداروشکر از فامیل فقط دایی محسن و مامان پری از جریان باخبر بودند و بابا گفته بود خودش به خانواده اش می گوید ،که همه چیز یک دفعه ای شد و فرصت خداحافظی پیش نیامد و من از این بابت بی نهایت راضی بودم.
بغض بیخ گلویم بود و گوشم به انتظار اعلام پروازی که راه فرارم بود.
_دایی محسن : خیالت از همه چیز راحت باشه مسعود مرد فوق العاده ایه ، من از چشمام بیشتر بهش اعتماد دارم حالا خودت می بینیش و متوجه میشی. مطمئن باش کمکت میکنه . توی فرودگاه ملبورن میاد جلوت عکست رو براش فرستادم تو هم که عکسشو دیدی نگران هیچ چیز نباش اون تو رو راحت پیدا میکنه. از اونجا با هم میرین کانبرا (پایتخت استرالیا) فقط الان باید یه پرواز طولانی رو تحمل کنی.
این چیز ها برایم مهم نبود احساس پرنده ای را داشتم که قرار بود تا ساعاتی دیگر از قفس آزاد شود. هرچند که برایم استرس زا بود. من تا به حال تنها جایی نرفته بودم آن هم یگ سفر طولانی و خارجی ، به شدت استرس داشتم ، اما باز هم این استرس را به اینجا ماندن و تحمل خانه و خانواده ام ترجیح می دادم.
romangram.com | @romangram_com