#شهربازی_پارت_292
حتی دیگر جواب سوال هایشان را هم نمی دادم.
دست خودم نبود اما نمی توانستم نفرتم از آنها را پنهان کنم و مطمئن بودم همگی این را از نگاهم می خوانند.
اما سارا بود، سارا می آمد ،هر روز . از نگرانی خانواده ام هم می گفت ، اما بیشتر سعی می کرد حال و هوایم را عوض کند که نشدنی بود.
دیگر هیچ چیز نمی فهمیدم حتی روز تولدم از اتاق خارج نشدم و در را هم قفل کردم.
آنها تازه به یاد آورده بودند که آرامی هم هست، که یک روز نحس بد شانسی آورده و پا به این دنیای سیاه گذاشته بود.
برایم بعد از 21 سال تولد گرفته بودند و من حالم از این تولد به هم می خورد.
هر چقدر سارا التماس کرد در را به رویشان نگشودم و فقط یک جمله از پشت در گفتم:
_ دیگه دیره برای این کارا.
**
اوایل شهریور بود که بهترین خبر این روزهای سیاه را شنیدم.
بلیط رفتنم به استرالیا آماده بود و کمتر از یک هفته ی دیگر پرواز داشتم.
بابا با پول و پارتی ویزایم را آماده کرده بود تا زودتر بروم . اما هنوز کارهای پذیرشم از دانشگاه تمام نشده بود و من دعا می کردم بدون مشکل همه چیز حل شود. تا بتوانم ویزای تحصیلی داشته باشم تا بعد فکری برای اقامت دائم کنم.
romangram.com | @romangram_com