#شهربازی_پارت_291
اولین جانم عمرم از طرف پدرم بود.
_ می خوام برم. تو رو خدا..... اگه فقط یه ذره هم من براتون مهمم، کاری کنید زودتر برم.... تو رو خدا.
_ آرام این چه حرفی ...... تو چت شده بابا
_ نمی خوام اینجا باشم توروخدا بذارید برم
گریه ام شدت گرفته بود و من فقط می خواستم بروم .
مامان هم به گریه افتاده بود .
بابا مرا در آ*غ*و*شش گرفت . من این آ*غ*و*ش را نمی خواستم . من فقط می خواستم بروم.
دیگر هیچ چیز از زندگی نمی فهمیدم همه جا سیاه بود و من به شدت افسرده شده بودم.
شبها تا صبح را می رفتم و صبح از شدت خستگی تقریبا بیهوش می شدم.
همه نگران بودند ، اما برایم مهم نبود.
اصلا تحمل دیدنشان را نداشتم.
می فهمیدم که می ترسند به من نزدیک شوند.
رفتار هایم دست خودم نبود.
romangram.com | @romangram_com